زهي خجسته زماني كه يار باز آيد
به كام غمزدگان غمگسار باز آيد
به پيش خيل خيالش كشيدم ابلق چشم
بدان اميد كه آن شهسوار باز آيد
اگر نه در خم چوگان او رود سر من
ز سر نگويم و سر خود چه كار باز آيد
مقيم بر سر راهش نشسته ام چون گرد
بدان هوس كه بدين رهگذار باز آيد
دلي كه با سر زلفين او قراري داد
گمان مبر كه بدان دل قرار باز آيد
چه جورها كه كشيدند بلبلان از دي
به بوي آنكه دگر نوبهار باز آيد
نوشته شده توسط آرش | ۲۹ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۰۸:۳۳:۱۳ | آرشيو نظرات (0)
تمام حقوق متعلق به تك بلاگ ميباشد |