روز اول پيش خود گفتم ديگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز گفتم ليك با اندوه و با ترديد
روز سوم هم گذشت اما بر سر پيمان خود بودم
ظلمت زندان مرا ميكشت باز زندانبان خود بودم
آن من ديوانه ي عاصي در درونم هاي هو مي كرد
مشت بر ديوار ها ميكوفت روزني را جستجو ميكرد
در درونم راه مي پيمود همچو روحي در شبستاني
بر درونم سايه مي افكند همچو ابري بر بياباني
ميشنيدم نيمه شب در خواب هاي هاي گريه هايش را
در صدايم گوش مي كردم درد سيال صدايش را
شرمگين ميخواندمش بر خويش از چه روي بيهوده گرياني؟
در ميان گريه ميناليد دوستش دارم٬ نميداني
روزها رفتند و من ديگر خود نميدانم كدامينم
آن من سرسخت مغرورم؟يا من مغلوب ديرينم؟
بگذرم گر از سر پيمان ميكشد اين غم دگر بارم
مينشينم شايد او آيد عاقبت روزي به ديدارم


.... و به باران سوگند
وبه شبنم وبه گل
وبه هر چيز كه چون عشق لطيف است
كه تو پروانه هستي مني

نويسنده عاشق ELNAZ در شنبه شانزدهم شهريور 1387 ساعت 10:37 موضوع | لينك ثابت

يك پنجره براي ديدن
يك پنجره براي شنيــــــــــــــــــدن
يك پنجره كه مثل حلقه ي چاهــــــــــــــــــــــــي
در انتهاي خود به قلب زمين مي رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و باز مي شود به سوي وسعت اين مهرباني مكرر آبي رنـــــــــــــــــــــــگ
يك پنجره كه دست هاي كوچك تنهايــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي را
از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي كريــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
سرشار مي كنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و مي شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان كــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد
يك پنجره براي من كافيســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــ*
*ــــــ*
*
نوشته شده توسط آرش
| ۲۸ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۰:۱۷:۰۱
| آرشيو نظرات (0)
محبت شديدي كه سابقا ابراز ميكردم
دروغ وبي احساس بود و در حقيقت نفرتم به تو
روز به روز زيادتر ميشود و هر چه بيشتر ترا ميشناسم
پستي و وقاحت تو بيشتر در نظرم اشكار ميگرد.
در قلب خود احساس ميكنم كه ناچار بايد
از تو دور باشم و هيچ گاه فكر نكرده بودم كه
شريك زندگي تو باشم زيرا ملاقات هايي كه اخيرا با تو كردم
طبيعت و زمانه روح پليدت را اشكار ساخت و
بسياري از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و ميدانم كه
خشونت طبع و تند خوئي ترا بدبخت خواهد كرد.
اگر عروسي ما سر بگيرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پريشاني خواهم گزراند و بدون تو عمر خود را
در نهايت شادكامي طي خواهم كرد در نظر داشته باش كه روح من
هيچ گاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و كينه ام پيوسته
متوجه تو است اين نكته را بايد در نظر داشته باشي و بداني كه
از تو ميخواهم انچه را كه گفته ام شوخي و مسخره نكني و بداني كه
اين نامه را از صميم قلب مينويسم و چقدر تاسف ميخورم اگر
باز هم در صدد دوستي با من باشي با نهايت نفرت از تو ميخواهم
كه از پاسخ دادن به اين نامه خودداري كني زيرا نامه هاي تو سراسر
مهمل و دروغ است و نميتوان گفت: كه داراي
لطف و حرارت مي باشد. بطور قطع بدان كه هميشه
دشمن تو هستم و از تو به شدت متنفر هستم و نميتوانم فكر كنم كه
دوست صميمي و وفادار تو هستم.
اگه ميخواي بدوني كه راز اين نامه چي بود؟ نامه رو ۱ بار ديگه ۱ خط در ميون بخون.
روي دريچه قلبم نوشتم عشق ممنوع عشق آمد و گفت من بيسوادم
خيال نكن كه بي خيال از تو و روزگارتم ....
به فكرتم....
به يادتم
زنده به انتظارتم ....

عزيزم دوستت دارم … چون كه در ميان اينهمه عاشقان تو توانستي بماني با قلبم ،
بسازي با احساسم و درك كني زندگي ام را!
عزيزم دوستت دارم… چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا در قلبت طلسم كرده
اي و نگذاشتي هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد !
اينبار با فرياد ، با چشمهاي گريان ، با قلبي عاشق ، با اراده و با احساسي پرا از
دوست داشتن ميگويم كه دوستت دارم تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند و به من
بنگرند و شرمنده شوند
نوشته شده توسط آرش
| ۲۸ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۰:۱۵:۲۶
| آرشيو نظرات (0)
مگذار كه عشق به عادتِ دوست داشتن تبديل شود !
مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود.
عشق عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ ديگري نيست ، پيوسته نو كردنِ خواستني ست كه خود پيوسته ، خواهانِ نو شدن است و دگرگون شدن.
تازگي ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق . چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟
عشق، تن به فراموشي نمي سپارد ، مگر يك بار براي هميشه .
جامِ بلور ، تنها يك بار مي شكند . ميتوان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت . اما شكسته هاي جام ،آن تكه هاي تيزِ برَنده ، ديگر جام نيست .
احتياط بايد كرد . همه چيز كهنه ميشود و اگر كمي كوتاهي كنيم ، عشق نيز .
بهانه ها جاي حسِ عاشقانه را خوب مي گيرند......................

سه شمع روشن كردم... يكي براي بودنت....يكي براي ديدنت
...يكي براي بوسيدنت..... بعد همه را خاموش
كردم براي در اغوش كشيدنت
عشق خيس شدن دو دلدار در زير باران نيست.
عشق اينست كه من چترم را روي دلدار بگيرم و او نبيند ..........
و هرگز نداند كه چرا در زير باران خيس نشد

تو را دوست دارم
بدون هيچ درخواستي
مرا درياب
تا بداني كه وجودم براي توست
مرا بخوان
تا بداني كه تمام من به اسم توست
خرسندم كه با تو هستم
و تو را در كنار دارم
وقتي دنيا با ما سر جنگ داشت
تنها ياد تو برايم راه توشه بود
و اسم تو را بر
تك درخت باغ سرد تنهايي هايم حك كردم

دوباره بازيچه شدم تويه تئاتر زندگي
تو اين نمايشنامه دل شكسته شد به سادگي
نقش نبودن واسه توست نقش شـكســـتن واســه من
صـــندلـي خــالـي از تــو شــــد اي بـــي صــــدا حـرفـــي بـــــزن
ياد تو و نبودنت رفتم و تنها تر شدم تويه تئاتر زندگي بغض يه بازيگر شدم
نوشته شده توسط آرش
| ۲۸ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۰:۱۴:۰۶
| آرشيو نظرات (0)
نوشته شده توسط آرش
| ۲۸ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۰:۰۹:۳۴
| آرشيو نظرات (0)
نوشته شده توسط آرش
| ۲۸ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۰:۰۸:۳۱
| آرشيو نظرات (0)
نوشته شده توسط آرش
| ۲۸ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۰:۰۷:۳۰
| آرشيو نظرات (0)
نوشته شده توسط آرش
| ۲۸ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۰:۰۶:۲۴
| آرشيو نظرات (0)
نوشته شده توسط آرش
| ۲۸ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۰:۰۵:۴۴
| آرشيو نظرات (0)
نوشته شده توسط آرش
| ۲۸ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۰:۰۴:۵۶
| آرشيو نظرات (0)
نوشته شده توسط آرش
| ۲۸ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۰:۰۴:۰۵
| آرشيو نظرات (0)
تمام حقوق متعلق به تك بلاگ ميباشد |