بيا تو

روز اول ..روز دوم ..روز سوم

 

روز اول پيش خود گفتم ديگرش هرگز نخواهم ديد

روز دوم باز گفتم ليك با اندوه و با ترديد

روز سوم هم گذشت اما بر سر پيمان خود بودم

ظلمت زندان مرا ميكشت باز زندانبان خود بودم

آن من ديوانه ي عاصي در درونم هاي هو مي كرد

مشت بر ديوار ها ميكوفت روزني را جستجو ميكرد

در درونم راه مي پيمود همچو روحي در شبستاني

بر درونم سايه مي افكند همچو ابري بر بياباني

ميشنيدم نيمه شب در خواب هاي هاي گريه هايش را

در صدايم گوش مي كردم درد سيال صدايش را

شرمگين ميخواندمش بر خويش از چه روي بيهوده گرياني؟

در ميان گريه ميناليد دوستش دارم٬ نميداني

روزها رفتند و من ديگر خود نميدانم كدامينم

آن من سرسخت مغرورم؟يا من مغلوب ديرينم؟

بگذرم گر از سر پيمان ميكشد اين غم دگر بارم

مينشينم شايد او آيد عاقبت روزي به ديدارم

 

دل بي روح جنس آهنت را دوست دارم
خطوط در هم پيراهنت را دوست دارم
نگاه با همه بيگانه ات را دوست دارم
غرور سركش ديوانه ات را دوست دارم
دوست دارم

تن سوزان مثل آتشت را دوست دارم
بهاري و من آن عطر خوشت را دوست دارم
به هر لحظه كنارم بودنت را دوست دارم
تماشائي تو هستي ديدنت را دوست دارم
دوست دارم

پس از تو رنگ گلها هم فريب است
پس از تو روزگارم بي فروغ است

كه ميگويد پس از تو زنده هستم
دروغ است هر كه ميگويد دروغ است

اي ستاره بي تو من تاريكم
بي تو من به انتها نزديكم
اي ستاره بي تو من تاريكم
بي تو من به انتها نزديكم
واي چه كردم من چه بود تقصيرم
كه چنين بود بعد تو تقديرم

تو نخواستي من و تو ما باشيم
سرنوشت اين بود كه تنها باشيم

.... و به باران سوگند

وبه شبنم وبه گل

وبه هر چيز كه چون عشق لطيف است

             كه تو پروانه هستي مني


46 عاشق  

نويسنده عاشق ELNAZ در شنبه شانزدهم شهريور 1387 ساعت 10:37 موضوع | لينك ثابت


براي او

يك پنجره براي ديدن

يك پنجره براي شنيــــــــــــــــــدن

يك پنجره كه مثل حلقه ي چاهــــــــــــــــــــــــي

در انتهاي خود به قلب زمين مي رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز مي شود به سوي وسعت اين مهرباني مكرر آبي رنـــــــــــــــــــــــگ

يك پنجره كه دست هاي كوچك تنهايــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي را

از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي كريــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار مي كنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و مي شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان كــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

يك پنجره براي من كافيســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*

عشقولانه

نوشته شده توسط آرش | ۲۸ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۰:۱۷:۰۱ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب

محبت شديدي كه سابقا ابراز ميكردم

دروغ وبي احساس بود و در حقيقت نفرتم به تو

روز به روز زيادتر ميشود و هر چه بيشتر ترا ميشناسم

پستي و وقاحت تو بيشتر در نظرم اشكار ميگرد.

در قلب خود احساس ميكنم كه ناچار بايد

از تو دور باشم و هيچ گاه فكر نكرده بودم كه

شريك زندگي تو باشم زيرا ملاقات هايي كه اخيرا با تو كردم

طبيعت و زمانه روح پليدت را اشكار ساخت و

بسياري از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و ميدانم كه

خشونت طبع و تند خوئي ترا بدبخت خواهد كرد.

اگر عروسي ما سر بگيرد مسلما همه عمر خود را با تو

به پريشاني خواهم گزراند و بدون تو عمر خود را

در نهايت شادكامي طي خواهم كرد در نظر داشته باش كه روح من

هيچ گاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و كينه ام پيوسته

متوجه تو است اين نكته را بايد در نظر داشته باشي و بداني كه

از تو ميخواهم انچه را كه گفته ام شوخي و مسخره نكني و بداني كه

اين نامه را از صميم قلب مينويسم و چقدر تاسف ميخورم اگر

باز هم در صدد دوستي با من باشي با نهايت نفرت از تو ميخواهم

كه از پاسخ دادن به اين نامه خودداري كني زيرا نامه هاي تو سراسر

مهمل و دروغ است و نميتوان گفت: كه داراي

لطف و حرارت مي باشد. بطور قطع بدان كه هميشه

دشمن تو هستم و از تو به شدت متنفر هستم و نميتوانم فكر كنم كه

دوست صميمي و وفادار تو هستم.

اگه ميخواي بدوني كه راز اين نامه چي بود؟ نامه رو ۱ بار ديگه ۱ خط در ميون بخون.

 fff-27610

love-68638

روي دريچه قلبم نوشتم عشق ممنوع عشق آمد و گفت من بيسوادم  

te-amo

خيال نكن كه بي خيال از تو و روزگارتم ....

 به فكرتم....

     به يادتم

                               زنده به انتظارتم ....

 

عزيزم دوستت دارم … چون كه در ميان اينهمه عاشقان تو توانستي بماني با قلبم ،

بسازي با احساسم و درك كني زندگي ام را!

عزيزم دوستت دارم… چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا در قلبت طلسم كرده

اي و نگذاشتي هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد !

اينبار با فرياد ، با چشمهاي گريان ، با قلبي عاشق ، با اراده و با احساسي پرا از

دوست داشتن ميگويم كه دوستت دارم تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند و به من

بنگرند و شرمنده شوند

عشقولانه

نوشته شده توسط آرش | ۲۸ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۰:۱۵:۲۶ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب

مگذار كه عشق به عادتِ دوست داشتن تبديل شود !

مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود.

عشق عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ ديگري نيست ، پيوسته نو كردنِ خواستني ست كه خود پيوسته ، خواهانِ نو شدن است و دگرگون شدن.

تازگي ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق . چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟

عشق، تن به فراموشي نمي سپارد ، مگر يك بار براي هميشه .

جامِ بلور ، تنها يك بار مي شكند . ميتوان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت . اما شكسته هاي جام ،آن تكه هاي تيزِ برَنده ، ديگر جام نيست .

احتياط بايد كرد . همه چيز كهنه ميشود و اگر كمي كوتاهي كنيم ، عشق نيز .

بهانه ها جاي حسِ عاشقانه را خوب مي گيرند......................

 

 سه شمع روشن كردم... يكي براي بودنت....يكي براي ديدنت

...يكي براي بوسيدنت..... بعد همه را خاموش

كردم براي در اغوش كشيدنت

عشق خيس شدن دو دلدار در زير باران نيست. 

 عشق اينست كه من چترم را روي دلدار بگيرم و او نبيند ..........

و هرگز نداند كه چرا در زير باران خيس نشد

 

تو را دوست دارم

بدون هيچ درخواستي

مرا درياب

تا بداني كه وجودم براي توست

مرا بخوان

تا بداني كه تمام من به اسم توست

خرسندم كه با تو هستم

و تو را در كنار دارم

وقتي دنيا با ما سر جنگ داشت

تنها ياد تو برايم راه توشه بود

و اسم تو را بر

 تك درخت باغ سرد تنهايي هايم حك كردم

 تو آغوش مني ..........چقدرآرزومه اينجا بميرم

دوباره بازيچه شدم تويه تئاتر زندگي

 

  تو اين نمايشنامه دل شكسته شد به سادگي

  

نقش نبودن واسه توست نقش شـكســـتن واســه من

   

صـــندلـي خــالـي از تــو شــــد اي بـــي صــــدا حـرفـــي بـــــزن

     

  ياد تو و نبودنت رفتم و تنها تر شدم تويه تئاتر زندگي بغض يه بازيگر شدم

عشقولانه

نوشته شده توسط آرش | ۲۸ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۰:۱۴:۰۶ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب

 

سند زيارت اربعين و بررسي زيارت اربعين امام حسين عليه السلام : روز بيستم ماه صفر، روز اربعين و به قول شيخين - شيخ مفيد و شيخ طوسي- بازگشت اهل حرم امام حسين عليه السلام از شام به مدينه، و روز ورود اولين زائر آن حضرت جابربن عبدالله انصاري به كربلا، جهت زيارت امام حسين عليه السلام است . زيارت آن حضرت در اين روز مستحب است. كه به فرموده امام حسن عسكري عليه السلام از نشانه هاي مؤمن است.

قال العسكري عليه السلام: "علامات المؤمنين خمس : صلاةُ الاحدي و الخمسين و زيارةُ الاربعين والتـَختم في اليَمين و تـَعفيرُ الجـَبين و الجَهر ببسم الله الرحمن الرحيم."(1) از حضرت امام حسن عسكري عليه السلام روايت شده كه فرمودند : علامات مؤمن پنج چيز است: 1- اقامه پنجاه و يك ركعت نماز فريضه و نافله در شبانه روز. 2- زيارت اربعين. 3- انگشتر به دست راست كردن. 4- جبين را در سجده بر خاك گذاشتن. 5- در نماز بسم الله الرحمن الرحيم را بلند گفتن. براي مشاهده زيارت اربعين همراه معني و ترجمه به ادامه مطلب برويد .

عشقولانه

نوشته شده توسط آرش | ۲۷ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۰۹:۵۰:۴۱ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب

بيوگرافي و مصاحبه ي يوزارسيف

yozarsef, يوزارسيف, يوسف, پيامبر

 

***
دنبال يك زندگي راحت هستم

تا مي گويي يوسف، همه چهره اي را مجسم مي كنند كه با ديدنش اگرچاقو به دست داشته باشي حتماً دستت را خواهي بريد. ازاين قصه كه بگذريم، با خودم فكرمي كردم پيدا كردن يوسف ازميان خيل چشم رنگي هايي كه عرصه سينما را به دست گرفته اند خيلي هم نبايد سخت باشد.
يوسفي كه ازميان 3 هزارنفر براي مصاحبه مي آيد نيز يكي ازهمان چشم رنگي هاست كه با مو و ريش بلندش بيشترمرا به ياد مسيح مي اندازد. او خيلي اتفاقي گذرش به شهر پر وسوسه و خيال انگيز سينما افتاده و هنوز روزهاي دوست داشتني و دشوارشهرت براي او از راه نرسيده است. به همين خاطرمي شود هر جايي نشست و با او از يوسفي حرف زد كه به قول خودش هيچ شباهتي به آن كه حالا مي بينيم ندارد.
گويا مو و چشم هاي رنگي اش را تيره كرده اند، مي گويد: زيبايي را گرفته اند تا معصوميت ببخشند.
دلش نمي خواهد او را از گروه همان چشم رنگي هايي ببينيم كه راه دشوارسينما را به خاطر زيبايي چهره شان يك شبه پيموده اند. مي گويد به ضابطه معتقد است و بيش از آن به سرنوشت.
ما هم نمي خواهيم مثل برخي منتقدان كه او را نا بازيگرشهرستاني معرفي كرده و[به قول خود زماني] با سليقه اي عمل كردن كينه خود را دردل او نشانده اند، بازيگري اش را به بوته ي نقد بكشانيم. مي نشينيم به انتظار و نقدها را مي گذاريم براي بعد. بازيگري بي شك مهارتي نيست كه بشود داشتن يا نداشتن را درچهره ي او جستجو كرد.
يوسفي كه حالا مي بينيم جوان 23 ساله اي است اهل فريدون كنار. اوشبيه همه جوان هاي دور و برم لباس پوشيده و يك غرورپنهاني را درتكان دادن هاي دست و حتي نگاه كردنش به آدم هاي ميزكناري مي بينم. تعجب نمي كنم وقتي مي گويد دو تا دوست بيشترندارد وهمكلاسي هايش مي گويند: فلاني به زمين هم فخر مي فروشد.با مصطفي زماني دريك شب زمستاني گفتگومي كنم. تا به خانه برسم به يوسفي فكرمي كنم كه تصويري كردن حقيقت زيبايي اش بي شك كار دشواري است ( كه شايد ازعهده ي هيچكدام ازاين خيل چشم رنگي ها برنيايد).
ازبين چند كانديدا انتخاب شديد ؟
اطلاع داشتم براي نقش يوسف تست مي گيرند. حتي يك بار ازجلوي دفتراين پروژه رد شدم، اما نرفتم تست بدهم. هفته بعد يكي ازدوستانم عكس مرا به آقاي سلحشورنشان داده بود و با پيشنهاد او 7 ارديبهشت 83 اولين تست را دادم و3 روزبعد دو تا ازسكانس هاي سريال را ازمن تست گرفتند كه بعدها فهميدم سخت ترين سكانس ها بوده است. پس ازيك ماه، تست گريم دادم بعد با من قرارداد بستند با اين شرط كه اگركانديداي بهتري پيدا شد، با نظركارگردان من كناربروم. تا آنجا كه اطلاع دارم ازحدود 3 هزارنفرتست گرفتند و زماني من را انتخاب كردند، گفتند تنها كانديدايي هستي كه روي آن اتفاق نظردارند. ازتاريخ عقد قرارداد يعني تيرماه 83 تا شروع فيلمبرداري دراوايل بهمن همان سال، شرايط بسيارسختي داشتم. برخي عوامل اصلي كارسعي درانتخاب يكي ازبازيگران حرفه اي داشتند. حتي مدتي دنبال يك بازيگرخارجي گشتند. ولي همه ما مي دانيم كه تجربه ساخت فيلم مصائب مسيح توسط مل گيبسون ثابت كرد ايفاگرنقش پيامبربايد يك بازيگرناشناخته باشد. آدمي كه روي او ذهنيت خاصي وجود ندارد. به هرحال ازآنجا كه بازيگري براي من آنقدراهميت نداشت كه به خاطرآن ازهمه چيزبگذرم، باهمه اينها كنارآمدم. من به مفهوم واقعي عاشق بازيگري وشهرت نبودم، به هرحال يا بازي مي كردم يا نمي كردم.
با جلساتي كه گذاشتند وحمايت هاي آقاي سلحشور رفتم جلوي دوربين پس ازيك هفته هم بازيگرثابت اين نقش شدم. الان هم حدود يك سال است كارمي كنم.
از نظرخودتان هم بهترين گزينه بوديد ؟
من حس مي كنم اين نقش نيازبه كسي دارد كه بدون توجه به دوربين وعوامل پشت صحنه حرف بزند كه اين كارسختي است. آنهايي كه حرفه اي هستند نا خودآگاه مجبورند به اين چيزها توجه كنند. صحنه هايي بود كه احساس مي كردم فقط بايد با دلم حرف بزنم . خيلي جاها من اصلاً به كاراكترفكرنمي كردم. او را بازي نمي كردم، خودم بودم. حس مي كنم براي اين كارنيازبه آن داريم كه درونمان را قوي كرده باشيم ومن اين كار را پيشترانجام داده بودم. شايد به خاطرنوع زندگي اي كه خداوند برايم رقم زده است. البته به نظرمن يك بازيگر حرفه اي نمي تواند اين نقش رابراي مردم ارائه كند. من براي مردم بازي مي كنم. اصولاً نقش پيامبر را بايد براي مردم بازي كرد.
فكرمي كنيد چهره تان چه ويژگي خاصي براي ايفاي اين نقش داشته است؟قضيه يوسف يك قضيه باطني است. زيبايي ظاهري با توجه به زاويه ديد مردم تغييرپيدا مي كند. پس مطلق بودن را بايد دراين زمينه كنارگذاشت. و ديگر اين كه بعضي چهره ها هستند كه بدون داشتن زيبايي ظاهري صميميت دارند. آدمها با آنها احساس نزديكي مي كند واين به انسانيت آدم ها برمي گردد. فكرمي كنم كارگردان بيشتردنبال همين بوده است كه ازاين نظرتا حدودي به خودم مطمئن هستم، به اضافه ي يك زيبايي ظاهري كه البته درگريم بسياري ازجذابيت هاي چهره پوشانده شده است. در واقع زيبايي دراينجا براساس فضاي پيرامون تعيين مي شود. براساس گريم فراعنه مصر و آدم هاي دور و براست كه زيبايي يوسف برجسته ي شود. ازطرفي بايد اين چهره براي مردم باور پذير مي شد .اما خب كانديداهاي ديگري هم بودند كه چهره هاي بسيار زيبايي داشتند اما آن انرژي دروني را كه كارگردان دنبالش بود نداشتند وگرنه من خودم را ازنظرزيبايي درحد آدم هاي معمولي مي بينم.
معمولاً كارگردان در تمام جزئيات شما را راهنمايي مي كند يا ايده هاي خودتان را هم به كار مي گيريد؟
آقاي سلحشورمعتقدند كاربايد براساس ديد كارگردان پيش برود نه بازيگر. الان متأسفانه درسينماي ما اغلب بازيگران دوست ندارند كسي به آنها بگويد كه مثلاً اين صحنه را اين طوري بازي كن. شايد ما قادر باشيم بازي بسيارقوي هم ارائه كنيم، گاه لازم است به خاطر ساير بازيگران سطح بازي ها يكدست شود. ولي بسياري از بازيگران راضي به اين كارنمي شوند. بازيگراني كه در اين سريال حضوردارند اغلب به اين ويژگي آنها توجه شده است. نقش من نيز به خاطر اين كه الگوي خاصي براي ارائه آن وجود ندارد و من فقط بايد نقش كسي را بازي كنم كه در بالاترين مراتب انسانيت قراردارد، ازجهاتي حائز اهميت است. هرچند شايد به خاطرنبود يك الگوي خاص كسي نمي تواند انتقادي به نقش وارد كند؛ همين موضوع مسؤوليت مراسنگين ترمي كند. چرا كه هرحركتي ازمن به حساب پيامبرگذاشت مي شود. به همين خاطر درمورد اين نقش همواره سعي مي كنم نظرات كارگردان را به كار ببندم. اما اين طور هم نيست كه ايده هاي ما را ناديده بگيرند. مثلاً دربعضي صحنه هاي حسي به خاطرشناخت كاملي كه ازمن دارند با انگشت گذاشتن روي نقاط حساس زندگي ام، به باور پذيري آن صحنه به من كمك مي كنند. به طور مثال درصحنه اي كه يوسف به ماوراء مي رود وفرشته ها دور او مي چرخند، بايد حالت زار كسي را مي داشتم كه مثلاً پدرش را به غريبه ها فروخته است. يك چنين حسي داشت آن صحنه، اما فرشته ها براي من قابل لمس نبودند. براي همين آقاي سلحشور كه مي دانست ارادت خاصي به اميرالمومنين (ع) دارم، آمد نشست كنارمن وگفت: زياد گناه كرده اي، اما لياقت اين را داشته اي كه اميرالمومنين بيايد اينجا وشفاعتت كند و من با اين جمله به هم ريختم. شايد باورتان نشود حتي بعد از كات هم گريه ي من قطع نمي شد. اين ارتباط نزديكي كه با آقاي سلحشور دارم، خيلي دربازي به من كمك كرده است.
با اشاره اي كه به نقش يوسف به خاطرنداشتن الگوي زنده و مشخص كرديد، به نظر مي رسد ترسيم پرقدرت اين نقش كار ساده اي نسيت ؟
نقش يوسف را واقعاً يك آدم درد كشيده بايد بازي كند. من به جرأت مي توانم بگويم در صحنه هاي زندان 70 درصد خودم را بازي كردم. يا درسكانسي كه با يعقوب پيامبرحرف مي زنم. پدرم را مقابل خودم مي بينم و اين به خاطر وابستگي شديدي است كه به پدر و مادرم دارم و درحال حاضر از هم دور هستيم. در واقع اين حس دوري از درون من نشأت مي گيرد. بنابراين به تماشاگر دروغ نگفته ام. اينها همه ترسيم نقش را براي من ساده مي كند. ازطرفي همه ي اينها را لطف خدا مي بينم. حتي ورودم به دنياي بازيگري را كه مديون هيچ كس نيستم. هيج آشنايي نداشتم و معتقدم تمام سختي هايي كه در زندگي تحمل كرده ام بي حكمت نبوده است.
چند بار فيلمنامه را خوانده ايد؟
حدود 13 بار.
دراين زمينه مطالعه ديني هم داشتيد؟
مطالعه ي ديني زيادي نداشتم. اما كتابهاي مختلفي خواندم ازجمله خود قرآن. ازطرفي فيلمنامه براساس شرايط نوشته مي شود نه واقعيت. بين آنچه درفيلمنامه هست و آنچه ممكن است با مطالعه عميق به دست بيايد، گاه دوگانگي وجود دارد كه عوض كردنش سخت است. واقعيت گاه باورپذيرنيست. مثل واقعيت رو گرداندن يوسف از زيباترين زن مصر. بايد آن را به ذهن مردم جامعه نزديك كرد، به مردمي كه داراي طبيعت وغريزه انساني هستند. من سعي كردم فيلمنامه نوشته شده را به خودم بقبولانم.
چه قسمتي ازكارباقيمانده است؟
از28 قسمتي كه درفيلمنامه حضوردارم حدود 10 قسمت داخلي وخارجي كارشده و تقريباً مي شود گفت قسمت اعظم كارباقيمانده است.
پيش از شروع فيلمبرداري چقدر تمرين داشتيد؟
درمدت 6 ماه قبل از فيلمبرداري، دو تا معلم بازيگري و يك مربي سواركاري به صورت خصوصي داشتم. آقاي داوود دانشور يكي ازاستادان بازيگري ام بود كه من آشنايي با تئوري سينما را مديون او هستم. شمشيربازي را هم با خود كارگردان تمرين كرديم.
اولين صحنه اي كه بازي كرديدكدام صحنه بود؟
اولين صحنه داخلي زندان بود كه خبري براي من مي آورند مبني براين كه زليخا دستور داده شما را شكنجه كنند. اين اولين پلاني بود كه بازي كردم.
دراين مدت با عوامل مشكلي نداشته ايد؟
بعضي ها بودند كه الان نيستند وخيلي دلشان نمي خواست كه من اين نقش را بازي كنم. آنها اغلب سينمايي بودند. البته من اوايل آدم بسيارخشكي بودم. فكرمي كردم اگر روابطم بيش از يك سلام وعليك باشد ممكن است اين تصور پيش بيايد كه به خاطرگرفتن نقش حاضرم اخلاقم را زير پا بگذارم و اين موجب ناراحتي خيلي ها شده بود. اما الان به همه ي آنها احترام مي گذارم.
فكرمي كنيد در ايفاي نقش يوسف و باورپذيري آن براي مخاطب چقدر موفق عمل كرده ايد؟
فكرمي كنم تا حد زيادي موفق بوده ام. خب يك جاهايي به علت طولاني بودن پروژه، كار خسته كننده مي شود. اين كه آدم هميشه بايد سرصحنه حضورداشته باشد. فشاركارخصوصاً درصحنه هاي حسي زياد است وآنهايي هم كه پشت دوربين ايستاده اند نمي دانند تو چه مشكلي داري.
آيا پيش آمده كه بخواهي بعضي صحنه ها را دوباره تكراركني؟
بله، خيلي وقت ها.
در اين مواقع كارگردان مخالفتي نمي كند؟
نه مخالفتي نمي كند. من هم آدم تعارفي نيستم.
آقاي شورجه هم در مورد بازيها نظرخاصي مي دهند؟
آدم فوق العاده محترمي است آقاي شورجه وهميشه حد و حدود ديگران را رعايت مي كند. درزمينه ي بازي اگر نظرخاصي داشته باشد با كارگردان درميان مي گذارد و به ما مي گويند. مگرمواردي كه آقاي سلحشورسرصحنه نيست و او به عنوان كارگردان حضوردارد.
بازيگر نقش كودكي يوسف هم با شما نسبت فاميلي دارد. او چگونه انتخاب شد؟
بله، پسرعمه ي من است. پس ازحدود 2 سال همديگر را در يك مجلس عروسي ديديم و من حس كردم آن معصوميتي كه اينها دنبالش هستند درچهره ي او هست. همان جا چند تا ديالوگ به او دادم كه خيلي خوب جواب داد و گفت بازيگراول استان مازندران بوده است. به اين ترتيب او را معرفي كردم و با تستي كه از او گرفتند، ظرف 3 روزجلوي دوربين رفت.
پيش از اين پروژه مشغول چه كاري بوديد؟
دررشته مديريت صنعتي دانشگاه غيرانتفاعي تحصيل مي كردم و حسابدار يك شركت كوچك بودم.
تجربه ي سينمايي هم داشتيد؟
نه. فقط چند بارتئاترهاي مدرسه و دانشگاه بازي كرده بودم.
اما اطلاعاتتان در اين زمينه خوب به نظر مي رسد؟
هيچ چيز به اندازه ي تجربه به آدم اطلاعات نمي دهد. شما هزار بارهم كه يك مطلب سينمايي را خوانده باشيد، تا وقتي وارد ميدان عمل نشويد، چيزي از آن مفهوم درك نخواهيد كرد. حتي تجربه ي تئاتري نمي تواند خيلي در سينما موثر باشد. يك بازيگر تئاتر بايد نفس گيري، بيان و حركات بدني قوي داشته باشد. اما درسينما بايد كار را خوب بشناسي. من خودم خيلي ازتئاتر لذت نمي برم. سينما را ترجيح مي دهم و با پيش توليدي كه درسينما و تلويزيون ايران هست، كار با دوربين 35 ميلي متري را دوست دارم چون به بازيگرفرصت مي دهد كه به نقش فكركند.
چقدر سينما مي رويد؟
تا به حال 4 بارسينما رفته ام. غيرازجشنواره ي امسال كه دريك شب 3 تا فيلم ديدم، درخانه هم سعي مي كنم فيلم خوب ببينم. به نظرمن مردم بهترين قضاوت كننده هستند، نه منتقدان و فيلمي كه خوب مي فروشد به هردليلي كه باشد فيلم خوبي است.
پيشنهاد ديگري نداشتيد؟
قبل ازيوسف 3 تا كارسينمايي به من پيشنهاد شد كه هرسه تجاري بودند. شايد هم بدم نمي آمد بازي كنم. اما روز آخر بازيگر ديگري را انتخاب كردند. حتي يك باركه براي بستن قرارداد رفته بودم، گفتند ما با فلاني قرارداد بسته ايم درحالي كه به من قول داده بودند. خيلي اذيت شدم. حتي به جرأت مي توانم بگويم ازتيرماه 83 كه قرارداد اوليه را براي يوسف بستم تا موقعي كه جلوي دوربين رفتم، سخت ترين روزهاي زندگي من بود. واقعاً دلم مي خواهد به آنهايي كه در عالم سينما جايگاه بالايي پيدا كرده اند بگويم: اگربخواهند رسم دنيا را به نا حق به هم بريزند، ازهمان جا كه هستند زمين مي خورند. من با همه ي سختي ها ازكسي گله مند نيستم و حاضرنبودم به خاطر پذيرفتن اين نقش، پا روي اصول اخلاقي و زندگي ام بگذارم.
بعد از يوسف دلتان مي خواهد چه نقشي را بازي كنيد؟
دوست دارم نقش يكي از رجال بزرگ ايراني با تفكرات ايراني را بازي كنم.
فرد خاصي در نظرتان هست؟
بله. اما چون قراراست ساخته شود اسم آن را نمي آورم تا ذهنيت خاصي پيش نيايد.
به هرحال دوست دارم بازي كنم. ازبيكاري متنفرم. اما موافق استفاده ي ابزاري ازچهره ها هم نيستم.
آيا هرگز در ذهنتان به بازيگري فكركرده بوديد؟
براي من هيچ چيز رويايي نيست. همه ي آرزوهاي دنيا را دست يافتني مي بينم. فكرمي كنم درمورد نقش يوسف و انتخاب من براي اين نقش هم سرنوشت و خواست خدا بوده است. گاهي بايد هدف را رها كرد. بايد بدون وابستگي به هدف تلاش كرد ومن در زندگي خيلي تلاش كردم.
به شهرت چطور؟
كمتر از آن چيزي كه ممكن است نقش يوسف براي من داشته باشد، خود نقش است كه براي من زيباست. ظرفيت شهرت را داشتن كارهركسي نيست. براي همين است كه آدمهاي بزرگ انگشت شمارند. يك روز بازيگري به من گفت: اگربهترين بازيگر دنيا هم باشي، يك جرقه اي. جرقه ها يا پرنورند يا كم نور.اما همه خاموش مي شوند. شهرت براي پيشرفت خوب است اما زندگي با شهرت كارساده اي نيست.
بهترين نقشي كه از نظر بازيگري تأثير عميقي روي شما گذاشته كدام بوده است؟
من عاشق نقش فروتن درفيلم قرمزهستم. ازهمانجا بود كه به بازيگري علاقه مند شدم. اصولاً نقش آدمهاي رواني را خيلي دوست دارم. چون تعليق زيادي در اين نقش هست. درخيابان هم زياد نقش بازي مي كنم كه متأسفانه آخرين بار به همسايه روبرويي مان برخوردم كه البته من او را نمي شناختم و خيلي هم دلش براي من سوخت.
علاقه ي اصلي تان چيست؟
براي من علاقه ي اصلي وجود ندارد. دنبال يك زندگي راحت براي خودم واطرافيانم هستم. به شرط اين كه به طبيعت، قانون طبيعت ومردم لطمه اي نزند. كافي است خوب فكركنيم وخوب بخواهيم. خداوند همه چيز را در اختيارمان قرار خواهد داد. بايد رمز جهان را بشناسيم. نبايد ترسيد. بايد احتياط كرد. بايد براساس مطالعه وتجربه فاصله ترس واحتياط را تشخيص داد كه ازتار مو نازك تر است.
غيراز بازيگري به چه كارهايي مي پردازيد؟
ورزش مي كنم و اكثراوقات درخانه هستم. كتاب مي خوانم و فيلم مي بينم. دو تا دوست دارم كه يكي ازآنها را هردو ماه يك بارمي بينم و يكي ديگر را هم هفته اي يك بار. به طوركلي به نظرمن درجامعه جايي براي تفريح نداريم. ازطرفي معتقدم اگر قراراست حداقل الگويي براي بچه ها و جوان هاي ديگرباشيم بايد درتفريح و گذراندن اوقات فراغت حواسمان جمع باشد وخودمان را كنترل كنيم.
خانواده تان راجع به اين نقش و به طوركلي بازيگري شما چه نظري دارند؟
آنها همواره تأثيربسيارزيادي درزندگي من داشته اند. هميشه خانواده براي من اصل بوده است و براي آنها همواره احترام و اهميت زيادي قائل بوده ام. درعوض پدر ومادرم نيز به من اعتماد كامل دارند و هرگز درهيچ كاري مخالفتي ازخودنشان نداده اند. الان هم خيلي ذوق زده اند. چون كار اول من بوده و فكرش را هم نمي كردند.
درحال حاضركدام برنامه يا سريال تلويزيوني را دنبال مي كنيد؟
هيچكدام، به جرأت مي توانم بگويم كه ما در دوره ي يكساله ي كنوني حتي يك سريال مناسب براي مردم هم نداشته ايم. به نظرمي آيد كه برنامه سازان تنها بودجه گرفته اند كه يك چيزي بسازند. اميدوارم كارهاي سيما فيلم پس ازآماده شدن بتواند چند سالي تلويزيون را ازجهت سريال هاي خوب بيمه كند.
قصه يوسف بدون شك زيباترين قصه و به گفته قرآن احسن القصص به شمار مي رودكه محور اصلي آن بر مبناي عشق زميني و فرا زميني است. مي خواهم نظرشما را در مورد مقوله عشق بپرسم:
من فكرمي كنم كل جهان هستي براين مبنا قرار دارد كه عاشق باشي. تنهاعاشق بودن براي خداوند مهم است. ما آدمهاي زميني هستيم با تعلقات خودمان و دردنيايي زندگي مي كنيم كه تمامي نعمت ها براي استفاده ي ما درآن قرار گرفته است. بايد ازدنيا لذت ببريم بي آن كه كسي را بيازاريم. من معمولاً چيزي را درماوراء جستجو نمي كنم. همه چيز را اطراف خودم پيدا مي كنم. مثلاً در عشق به پدر ومادرم. گاهي دربرخي پلان هاي حسي كه نياز به تمركز دارد به مادرم زنگ مي زنم، صدايش را مي شنوم و ديگرهمه چيز براي من تمام مي شود. زيرا آنقدر او را دوست دارم و آنقدر سادگي درعشق پدر و مادرم نسبت به خودم احساس مي كنم كه ازهر دلواپسي و اضطراب دراين جامعه رها مي شوم. حتي درمونولوگ هايي كه در زندان داشتم هيچ وقت نگذاشتم براي من اشك بگذارند. چرا كه آن جمله ها ازعمق وجود من بر مي خاست كه به عقيده من اين نهايت عشق است.

عشقولانه

نوشته شده توسط آرش | ۲۷ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۰۵:۳۷:۰۴ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب

[ ۱ ]


تمام حقوق متعلق به تك بلاگ ميباشد